اینجا |

فصلی برای شنیدن و گفتن
خوراک RSS

آنها که با خرمشهر بودند

دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳

80925072-5258391

کتاب «تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر» را مطالعه کردم. این کتاب که در دفتر هنر و ادبیات مقاومت حوزه هنری و به کوشش سید قاسم یاحسینی تدوین شده، چاپ نخستش امسال (سال ۹۳) توسط انتشارات سوره مهر به بازار کتاب عرضه شده است.

فکر می کنم پیشتر هم به نکته سنجی و ظرافت یا حسینی در انتخاب سوژه های متفاوت و منحصر به فرد در دفاع مقدس اشاره کرده ام، از این زاویه، کتاب حاضر نیز نمونه ای منحصر به فرد به شمار می آید. در خصوص نقش تفنگ داران دریایی در مقاومت مردمی خرمشهر -در ادبیات شفاهی روایت دفاع- هموراه مطالبی گفته می شد، اما کمتر پرداختی رسانه ای به نقش این گروه از نیروهای ارتشی که مقاومت و همراهی آنها با نیروهای مردمی بسیار موثر بوده است، وجود داشت. تنها در فیلم روز سوم یکی از اعضای گروهی که برای نجات دختری جا مانده به خرمشهر می رود، گروهبانی از تفنگداران دریایی است که شخصیت پردازی مناسب و نقشی محوری دارد و البته در جای خود ارزشمند است.

کتاب حاضر در دو بخش از تولد تا انقلاب در پنج فصل و انقلاب، جنگ و خرمشهر در ۱۶ فصل تشکیل شده است. ناخدا یکم هوشنگ صمدی فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر پس از شرحی درباره خانواده خود، روایتش را از نحوه پیوستن به ارتش و تحصیل در دانشکده های افسری و طی دوره های تکاوری اغاز می کند و شرح کاملی در این خصوص ارائه می دهد. جذاب ترین بخش

samadi

صداقت و دقت در روایت

راوی و تدوین گر کتاب هر دو در بیان و بازنویسی خاطرات صادقانه عمل نموده اند. این موضوع در دو مقطع کاملا به چشم         می آید. در بخش اول کتاب صفحه ۷۴ و آنجا که ناخدا صمدی از ارائه گزارش و تشریح برنامه ده ساله آینده تکاوران مبنی بر ارتقاء سازمان گردان به سه لشگر در حضور شاه  سخن می گوید و با انتقاد شاه مواجه می شود که «آقای ناخدا! چرا ده سال؟ برای بعد مرگ من می خواهید؟» با دستپاچگی می گوید «خدا نکند قربان» و هنگامی که برنامه را بر اساس فرمان شاه از ۱۰ به  پنج سال کاهش می دهند. ناخدا تاکید می کند که اگرچه یک شبه همه پیش بینی ها به نصف کاهش یافت؛ اما در عین حال همه امکانات برای کوتاه شدن برنامه فراهم بود.

دربخش دوم و مقطع آغاز جنگ، هنگامی که  ناخدا در صفحه ۱۳۱ از تشکیل «ستاد عملیات جنوب» و انتصاب سرهنگ رضوی به فرماندهی آن خبر می دهد آورده است:

«این ستاد در واقع یک تشکیلات بود. حتی یک پزشکیار نداشت که به ما بدهد و از امکانات مناسب مخبراتی هم برخوردار نبود. فرماندهان و افسران ستاد عملیات جنوب برای شناخت ملموس جنگ در خرمشهر به آنجا سر کشی نمی کردند و فقط در ساختمان ستاد نشسته بودند و فرامین را ابلاغ می کردند. در مجموع می توانم بگویم کم تحرک و ناتوان بودند.»

چنین رویکردی اکنون که بخش هایی از نیروهای مسلح ما تاریخ حقیقی دفاع مقدس به ویژه روزهای آغاز آن را به خاطر منافع سازمانی خود به راحتی به فراموشی سپرده اند، شایان تقدیر است. که از این نمونه واقعیات جنگ موارد دیگری نیز در کتاب ذکر شده است.

در صفحه ۱۳۷ خاطرات ناخدا صمدی آمده است:« یک دفتر و تقویم روزانه داشتم که وقتی وارد آبادان و خرمشهر شدم همرهم بود… وقایع را به صورت روزشمار می نوشتم. اسم و زمان و مکان زخمی یا شهید شدن تکاورانی که مجروح یا شهید می شدند، در آن دفتر ثبت می کردم. خاطرات جالب فرماندهان گروهان ها، دسته ها و حتی برخی تکاوران از عملیات ها و مشاهداتشان را را هم یادداشت می کردم. … متاسفانه بخش های زیادی از آن یادداشت ها درماجرایی از دستم رفت.» شاید اگر این اتفاق نمی افتاد خاطرات ناخدا صمدی با جزئیات بیشتر و جذابیت مضاعفی به دست ما می رسید.

green_beret_2_low

عکس ها، اسناد و مدارک

متاسفانه کتاب از حیث پرداخت به اسناد و مدارک به ویژه عکس های مربوط به ایام مقاومت مردمی خرمشهر غنی نیست. با وجود آنکه نامه های بسیار ارزشمندی از مکاتبات ناخدا صمدی یا نامه های واصل شده به وی در پیوست کتاب آمده که برخی از آنها حاوی مطالب کاملا منحصر به فردی در خصوص روزهای نخست جنگ تحمیلی است. متاسفانه به دلیل نداشتن ارجاع مناسب خواننده متوجه آنها نمی گردد. همچنین عکس شهدای تکاوران دریایی در کتاب نیامده است که به نظر می رسد می توان در چاپ های بعدی کتاب این نقیصه را برطرف نمود چرا که بهترین محل برای ارائه تصاویر تکاوران شهید، همین کتاب است که خاطره آنها نیز در آن آمده است.

نبود نمایگان کتاب نیز در شرایط کنونی که نرم افزارهای صفحه بندی کمک بسیاری در استخراج آنها می نمایند؛ موجب تضعیف امکان دسترسی به محتوای کتاب و مانع بهره گیری کامل محققان از محتوای آن می شود.

به هر حال به نظرم این مجموعه یکی از مستندات ارزشمند تاریخ شفاهی دفاع مقدس خواهد بود.

074


اگر درایت نیست، مروت فرهنگی داشته باشیم!

چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲

67522-201932-1393940940امروز هنگام مرور تیتر اخبار فرهنگی در «پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی/فرهنگ» با تیتر وحشتناکی مواجه شدم. می گویم وحشتناک واین محترمانه ترین تعبیر ممکن است که حتما به معنای درست عظمت منفی این تیتر را منعکس نمی کند؛ به تیتر دقت کنید:«کجایند ساپورت پوشان اروند؟». البته این تیتر به نقل از صفحه ای در شبکه اجتماعی افسران نقل شده بود و در عکس گرفته شده از صفحه مورد اشاره اصل تیتر اینگونه است:«ساپورت پوشان اروند(لباسی که در خدا می شود پوشید)». بدون اغراق الان که دارم می نویسم از شدت عصبانیت دستم می لرزد. مطمئنم حدس زده اید منظور نویسنده غواصان خط شکن عملیات والفجر هشت است و ساپورت ذکر شده همان لباس غواصی! حالا یک نفر در صفحه شخصی خودش یک مطلبی منتشر کرده است آقای سردبیر پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی شما با چه منطقی این مطلب را بازنشر کردید. واقعا هیچ نسبتی بین ساپورت ولباس غواصی وجود دارد؟ هیچ همانند سازی ذهنی با مخاطب در خصوص این استعاره شکل می گیرد؟ آیا قرار است خودمان مضحکه ساز فرهنگ خودمان باشیم! دوستان گرامی برای قیاس های اینچنینی چند شرط حداقلی لازم است
۱- تشابه جنسیت: لباس غواصی را رزمندگان مرد ایرانی می پوشیدند؛ شاید این سئوال پیش بیاید که مگر در مورد چفیه چنین موضوعی پیش نیامد، قطعا لباس غواصی بار فرهنگی چفیه را در ادبیات دفاع مقدس ندارد. به علاوه الان که اصلا موضوع همان نوع پوشش نیست.
۲- تشابه موقعیت: کدام تشابه یا تفاوت قابل تطبیق موقعیتی باعث خواهد شد که ذهن مخاطب با استدلال شما همراه شود. آیا هیچ گونه تشابه مفهومی بین ساپورت و لباس غواصی هست؟ درصورتی که چفیه وقتی به عنوان روسری استفاده شد همان چفیه بود.(بگذریم از اینکه اگر ما می توانستیم چفیه را به عنوان حجاب زنان و دختران ایرانی تعریف کنیم چه مزایا و چه معایبی داشت که به نظر من در صورت استفاده درست مزایایش بیشتر بود.)
۳- تشابه معنا: آیا هیچ گریزی از ساپورت به لباس غواصی می شود زد؟ آیا هردو آنها هنوز استفاده کاربردی مجزای خود را ندارند.
آقای سردبیر آیا واقعا متوجه مسئله نشدید. کاش گاهی به خاطر حفظ فرهنگ و ارزش های فرهنگی فقط سکوت می کردیم. کاش مروت داشتیم و سکوت می کردیم.


کار فرهنگی مثل کار نشر نگاه معاصر

جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲

دکتر خانیکی در کلاس ارتباطات و توسعه دو سه باری به کتاب «شاه در آینه شاه» انتشرات نگاه معاصر اشاره کرده و این کتاب را به عنوان یکی از منابع بررسی رویکرد شاه در خصوص توسعه ایران در دوره پهلوی دوم معرفی نموده بود. در واقع کتاب نظری تحلیلی به مصاحبه های محمد رضا پهلوی با رسانه های داخلی طی سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ دارد.  وقتی کتابی در کلاس دکتر خانیکی دو سه باری مطرح شود حتما ارزش مطالعه کردن هم دارد بر همین اساس من هم که آمادگی ام برای خرید کتاب کم نیست شروع کردم به جستجوی آن در اینترنت. کتاب برای انتشارات نگاه معاصر بود پس طبیعتا واژه بعدی جستجو انتشارات نگاه معاصر می شد که همه لینک های اصلی با این عنوان به سایت «انتشارات و کتاب فروشی آگاه» مرتبط می شد. برایم عجیب بود که انتشارات نگاه معاصر با این فعالیت گسترده در حوزه جامعه شناسی سیاسی چطور فروشگاه مشخصی ندارد. در سایت انتشارات آگاه موجودی کتاب شاه در آینه شاه صفر شده ثبت شده بود، اما از آنجا که دوستان محترم آدینه بوک هم باوجود اخذ اینترنتی وجه و ثبت وضعیت  «ارسال شده» در قسمت پیگیری هم پول مربوط را برداشتند و هم کتاب را ندادند انگیزه ام برای گرفتن کتاب دوچندان شد. سراغ فروشگاه آگاه در خیابان انقلاب رفتم و شماره نشر نگاه معاصر را از آنها گرفتم. از طرف دیگر من در دوره ای با پسر آقای قنبری مدیر انتشارات نگاه معاصر همکار بودم و برای ارتباط مجدد هم انگیزه داشتم لذا دیروز یعنی پنجشنبه با همان شماره تماس گرفتم. صدای خود آقای قنبری بود که پاسخ می داد: بفرمایید؛ این موضوع برایم عجیب بود اما به هر حال از ایشان خواهش کردم تا اگر برایش مقدور است یک نسخه از کتاب را از دفتر انتشارات تهیه کنم چرا که با پیش شماره داده شده به نظرم دفتر انتشارات از انقلاب به منزل و محل های رفت و آمدم نزدیک تر بود. با خوش رویی آدرس را داد، آدرس را که گفت مردد شدم که انگار آدرس منزلشان باشد؛ به هر حال ایشان قول داد که جستجویی بکند تا اگر نسخه ای در آرشیو باقی مانده به من بدهد و من هم گفتم که ساعت ۵ بعد از ظهر برای هماهنگی نهایی و مراجعه تماس می گیرم. آن روز ساعت ۳ تا ۵ کلاس زبان داشتم. بعد از کلاس تماس گرفتم. مرد جوانی تلفن را پاسخ داد؛ ماجرای تماس و گفتگوی تلفنی با آقای قنبری را به او گفتم؛ گفت تاملی بکنم تا نگاهی بیندازد و پاسخ داد که کتاب هست و می توانم برای گرفتنش مراجعه کنم. تا لحظه آخر فکر می کردم که آنجا باید دفتر باشد اما وقتی که پسر دیگر خانواده یعنی حسین با لباس دم دستی آمد و رفتیم تا در انبار کتاب –شما بخوانید یکی از انباری های آپارتمان- کتاب های دیگر انتشارات را به من نشان بدهد، غصه ام شد. سابقه فرهنگی این خانواده را می شناختم هم آقای قنبری و هم همسرشان را؛ از فرصت هایی که داشتند هم خبر داشتم و اینکه ترجیح داده بودند تا همه چیز را رها کنند و به نشر کتاب مشغول باشند را می دانستم. اما حاصلش انگار به لحاظ مادی چیز قابل توجهی نبود. تازه پسرشان گفت که انبار کتابشان در جای دیگری بوده که به خاطر آتش سوزی به اینجا منتقل شده است. آنقدر فضا تنگ و جستجو سخت بود که کتابهای انباری در همان مدت بازدید برسرمان خراب شد و مدتی طول کشید تا آنها ها را به صورت نامرتب در انباری بچینیم.

کتاب هایی را که انتخاب کرده بودم را با تخفیف مناسبی که حسین داد خریدم. روی کیسه کتاب ها آدرس محل دیگری در هماان حوالی به همراه یک شماره تلفن همراه درج شده بود. وقتی به اینکه احتمالا باید مستاجر باشند هم فکر کردم دیگر ظرفیتم درحال تمام شدن بود.

 با وجود اختلاف سلیقه فرهنگی و سیاسی که فکر می کنم با آقای قنبری دارم تمام شب را به فداکاری او در راهی که انتخاب کرده است فکر می کردم؛ به اینکه این خانواده احتمالا چه هزینه سنگینی را برای نشر آنچه باورد دارند پرداخته اند و از چه مواهبی خودشان را محروم نموده اند. به این فکر کردم که چقدر قدرتش را دارم که خودم را وقف آنچه باور دارم کنم حتی اگر هزار مشکل پیش بینی نشده بر سر راهم باشد.   n00038544-b


سفری به معراج

جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲

kazemzadeh id_6115_preview_standard

کتاب از معراج برگشتگان تمام شد؛ از حمید داوود آبادی فراهانی کتاب تفحص را نیز نصفه و نیمه خوانده بودم از کتاب تفحص تنها جلد آبی رنگ آن و عکس خود داوود آبادی بر روی جلد کتاب را در خاطر دارم. بیشتر از هر چیز جذابیت کتاب از معراج برگشتگان در روایت شهدایی است که در همین محله کناری ما زندگی می کردند یعنی محله وثوق یا همان امامت فعلی. چند شب پیش که برای افطار و هیئت به منزل یکی از دوستان در خیابان مهر آور محله وثوق رفته بودیم جای خالی شهدای محل را احساس می کردم؛ انگار من هم سال ها با آنها زندگی کرده بودم و از جزئیات زندگی و شهادتشان مطلع بودم.

هر وقت خاطرات شفاهی کتاب های دفاع مقدس مرا مجذوب خود می کند تنها فکرم تصویر سازی خاطره ها و غرق شدن بیشتر برای لمس روایت کتاب می گردد. اینطور وقت ها انگار اصلا کتابی نخوانده ام تنها در یک مجلس شب خاطره از زبان کسی راجع به جنگ و آدم های آن شنیده ام، در چنین مواردی این که نثر کتاب چگونه بوده است اصلا در ذهنم جایی ندارد، شاید چون تطبیق بصری روایت برایم مهم تر بوده است اینگونه می شود؛ اما به هر حال ارزیابی ادبی خاصی از کتاب «از معراج برگشتگان» ندارم جز اینکه گاه بین فصول کتاب خلا تکمیل روایت را احساس می نمودم. انگار خود نویسنده هم گاه از طولانی شدن متن کتاب و چاپ نشدن و به مخاطب نرسیدن آن اینقدر نگران شده بود که از خیر ویرایش های مکرر گذشته بود.
صداقت و صراحت نویسنده کتاب در ذکر جایگاه فرماندهان در میان بچه های بسیجی از نکات برجسته کتاب است که جذاب می نماید. داوود آبادی برخی از فرماندهان را مانند اسطوره هایی دوست داشتنی یاد می کند و از خلق و خو و منش برخی دیگر انتقاد دارد. تفکیک او از پاسدارهای جنگ دیده و جنگ ندیده نیز در کمتر کتابی دیده می شود. این صداقت در طرح خاطرات و ثبت آنها را می بایست به فال نیک گرفت و برای دیگر نویسنده ها و راویان دفاع مقدس آرزو کرد. او در جای جای کتاب از تعدادی از بچه های مسجدشان صحبت می کند که عبادت گوشه مسجد را از شرکت در جنگهم واجب تر می دانستند و حتی به این نکتهاشاره می کند که اهالی جبهه و جنگ مسجد نسبت به آنکه این مسجد نشین ها زیر تابوتشان را بگیرند یا برایشان نوحه خوانی کنند اکراه داشتند؛ در صفحات آخر کتاب از قول یکی از همین افراد گروه دوم (جبهه ندیده ها) در خصوص اعزام دانشجویان دانشگاه امام حسین (ع) به جنگ جمله ای بسیار تلخ را نقل می کند که:«… حیفه این دانشجوها رو بفرستید جبهه این ها آینده مملکت هستند بچه بسیجی ها که هم تعدادشون بیشتره هم حقوقشون کمتر، اونا رو بفرستید».
به نظرم رسید اگر در منطقه شرق تهران بنا بر برگزاری مراسم های یادواره شهدا باشد داوود آبادی فارغ از سلیقه شخصی اش در خصوص آدم ها، می تواند به عنوان یک مشاور خوب عمل کند که نمی دانم چقدر در این موارد طرف مشورت قرار می گیرد. راستی خاطره او از برخورد با مردم لبنان نیز در این کتاب بسیار خواندنی است پیشنهاد می کنم که فصل «لبنان، سرزمین جنگ» این کتاب را حتما مطالعه کنید.

az merag


… ها هم جنود القران

جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲

بیش از یک سال است که تلفن همراهش خاموش شده؛ مطمئنا در ایران نیست و من دلم به شدت برای صداقت و صفایش تنگ شده است. اولین بار در یکی از اردوهای جنوب دانشکده صداوسیما به واسطه “محمد الحرب” دانشجوی لبنانی داشکده که مورد توجه اکثر بچه ها بود با او آشنا شدم. یکی از نیروها و شاید فرماندهان حزب الله لبنان که برای تکمیل تحصیلاتش به ایران آمده بود و خیلی ساده و مهربان دوست همه ما بود؛ احساس  نمی کردی که هیچ غرور آزار دهنده و رفتار متکبرانه ای داشته باشد. حتی زمانی که عکس ها و فیلم هایی که خودش با موبایل از انهدام تاک های مرکاوا گرفته بود را نشان می داد؛ تنها افتخار مقاومت و جهاد در راه خدا در چهره اش پیدا بود؛ چهره ای که به خاطر حفظ احترام و امنیتش هیچ گاه از او عکس و تصویری نگرفتیم.

“صالح” انسان عجیبی بود، از مظاهر تکنولوژی و تمدن دور نبود بهتر از ما لباس می پوشید راحت تر از ما خرج  می کرد مهربان تر از ما پذیرایی می نمود و تاکید می کنم خالی از هرگونه ریا برخورد می کرد، آنقدر صادق که در همان لحظه اول خوب متوجه می شدی با چه کسی طرفی!

اما عجیب بود که با همه تفاسیر گفته شده انگار اهل این دنیا نبود، یک غریبگی خاصی داشت با زندگی های مرسوم ما، این تفاوت نکته حیات واقعی او بود. می دانید چه چیزی او را اینقدر متفاوت ساخته بود خودش می گفت تصویر پاسداران مهربانی که در سال های اول جنگ ایران و عراق برای کمک و کارهای فرهنگی به لبنان آمده بودند الگوی او شده و برای دیدن همان آدم های رویای کودکی، ایران را برای تحصیل انتخاب کرده است و حتما نگفته پیداست که یابنده نبود، لااقل در اکثر موارد؛ به نظرم با ما دوست می شد تا گوهری که به دنبالش بود را بیابد و باز هم یابنده نبود؛ فکر می کنم آن پاسدارها که بر در و دیوار شهرش می نوشتند ” یا لبنان یا لبنان ها هم جنود القرآن” –ای لبنان ای لبنان این هم سپاه قران- در پس غبار تاریخ محو شده اند و او حالا در قامت یک پاسدار سپاه قران و بر اساس نشانی داده شده از طرف خود ما به اینجا آمده بود اما کسان زیادی را در میان ما از سپاه قرآن نمی دید.

خواهش می کنم اصلا از زاویه سیاسی به مسئله نگاه نکنید چون اصلا بر اساس مطامع سیاسی ننوشته ام بلکه تنها نگرانم برای یکی از سپاهیان قران که حالا نمی دانم کجاست. شاید در سوریه در گیر سرکوب فتنه مذهبی به پاشده است یا در لبنان در تلاش برای ایجاد آرامش و ثبات؛ اما تردید ندارم هرکجا باشد مردی از خیل سپاه قران است که خدا با اوست. شاید چون شایستگی شهادت را داشت هرگاه به یادش می افتم دلم شور می زند و نگرانش می شوم. گاهی می گویم راستی چه کرده است سید حسن با اینها، اما راستش چه کرده ایم ما با خودمان.

اسیر ظواهر ما نبود و مثل ما لباسش نشان دهنده شخصیت مذهبی اش به شمار نمی رفت. راستی محمد الحرب هم می گفت:”در ایران دورویی آزارمان می دهد” راست می گفت خودمان که می دانیم چه کاره ایم. دوباره نگرانش شده ام یعنی شهید شده است؟ روز جمعه ای که در سفر بودیم برایم ناخن گیر آورد تا به مستحبات برسم اصلا یادم به استحبابش نبود ولی زندگی ما ظاهر خوش رنگی دارد نه!

بگذار عوامانه بگویم دختر نه ماهه ام که بسیار غریبه گریز بود با دیدن او انگار که یکی از اعضای خانواده اش را دیده است، پرواز می کرد به طرفش و لذت می برد از بودن در کنارش معلوم بود که حس خوشی دارد از او و بوی آشنایی می دهد برایش، که گاهی از پدرش هم استشمام نمی کند؛ غرق خیال می شوم، یعنی شهید شده است؟


مروری بر مقاله «تحلیل گفتمان برنامه سینما، سیاست شبکه پرس تی وی»

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲

مقاله دوست عزیزم علی وحیدی فردوسی را در شماره سوم و چهارم فصلنامه تحلیل پیام مرکز نظارت وارزیابی سازمان مطالعه کردم. از سال ۸۹ که آقای دکتر خیامی رئیس مرکز نظارت و ارزیابی سازمان شده تا کنون تغییرات قابل توجهی در این بخش از سازمان به وجود آمده است که اکثر آنها گام هایی مثبت و در مسیر تکامل این مجموعه بوده است. از اقدامات مطلوب صورت پذیرفته در دوره اخیر مدیریت مرکز، راه اندازی فصلنامه فوق الذکر است که به نظر می رسد در اینده نه چندان دور تبدیل به یکی از نشریات تاثیر گذار در حوزه مطالعات رسانه خواهد شد.

علی وحیدی را نیز از دوره تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد مدیریت رسانه دانشکده صداوسیما می شناسم که هم دوره و هم رشته بودیم. او فردی دقیق علمی و جدی در فعالیت های مختلف است. بدون اغراق او تصور ذهنی مرا در خصوص مشهدی ها تغییر داد، زیرا بر عکس دوره کارشناسی که از بد روزگار هم دانشگاهی های مشهدیمان افرادی بسیار خاص و منفی بودند؛ علی، مهربان، ساده و صمیمی اما منظم و مسئولیت پذیر بود. هیچ وقت فراموش نمی کنم در فعالیت های دانشجویی آن چنان با درایت کار می کرد که علاوه بر پیشبرد کار تعداد قابل توجهی از دیگر دانشجویان را با خود همراه می ساخت. او هم اکنون دانشجوی دکتری فرهنگ و ارتباطات در دانشگاه باقرالعلوم است. برایش آرزوی موفقیت دارم.

شاید بتوان گفت مهمترین ویژگی مقاله بسط روش شناسی آن است که در اکثر پژوهش های علمی کشور ما به دلیل عدم اشراف محقق و یا خست در ارائه اطلاعات معتبر به درستی پرداخت نمی شود. علی وحیدی تجربه تحلیل گفتمان را در پایان نامه کارشناسی ارشد خود دارد اما ارائه یک مقاله تحلیل گفتمانی به گونه ای که مخاطب تحلیل گفتمان موفه و لاکلاو را درک کند، نشان از تبحر پژوهشگر و فهم درست او از تحلیل گفتمان دارد.

مبانی نظری مقاله نیز بر مبنای نظریه هژمونی و کانتر هژمونی به درستی شرح داده شده است و تطبیق روش و مبانی نظری مقاله دستیابی به یافته های روشن و نتیجه گیری دقیق تر را تسهیل نموده است.

بخش هایی از مطالب مطروحه در برنامه سینما سیاست که در موضوع تحلیل حائز اهمیت بوده اند به زبان انگلیسی درج و ترجمه بلیغ و روشنی شده اند، این موضوع خوانندگان مقاله را بهتر وبیشتر درگیر مسئله پژوهش می کند و اعتبار تحقیق را نیز افزایش می دهد.

بازه انتخاب شده در می و آوریل سال ۲۰۱۲ اگرچه هم زمان با بحران اقتصادی اروپا بوده است اما دلیل روشنی برای آنکه این دوره اوج بحران یا مقطع ویژه ای که در آن زمان «نگرانی سران اروپا برای فروپاشی منطقه یورو» رو به افزایش نهادهد باشد ارائه نشده است از این حیث نمی توان نمومنه های انتخاب شده از برنامه های سینما سیاست را با شرایط اقتصادی اروپا به ویژه در مستند «شرکت روبان صورتی» تطبیق یک به یک داد.

اگرچه اینجانب مستند های مربوط در سه قسمت منتخب را ندیده ام اما بر اساس مطالب مطروحه در مقاله می بایست گفت: طرح انتخاب کارشناسان غربی به عنوان «کارکرد غیر زبانی» در منطق روشی اگرچه شاید شرط لازم برای تحقق کارکرد غیر زبانی باشد اما شرط کافی نیست. در واقع اگر کارشناسان و منتقدان غربی باشند ولی صرفا از یک دیدگاه به مسئله نگاه کنند مخاطب برنامه را به عنوان یک نقد بی طرفانه نمی پذیرد در چنین مواردی رسانه های غربی با استفاده از کارشناسان موافق قوی تر و مخالف ضعیف تر و یا ترکیب پر تعداد تر کارشناسان موافق و یا همراهی های غیر مستقیم دیگر برتری و درستی نظر خود را به مخاطب القاء می کنند.

نتیجه گیری در خصوص عملکرد رسانه های جریان اصلی که نتیجه گیری دوم این مقاله می باشد منطبق بر پرسش اصلی و فرضیه تحقیق نیست و اگرچه از نگاه کارشناسی به نظر اشاره درستی به شمار می آید لیکن در چارچوب بررسی عملکرد (تحلیل گفتمان) شبکه پرس نمی توان پیرامون عملکرد رسانه های جریان اصلی به نتیجه و جمع بندی رسید.

در مجموع مقاله« تحلیل گفتمان برنامه سینما، سیاست شبکه پرس تی وی» اثری قابل توجه و آموزنده در حوزه تحلیل و گفتمان و مدخل مناسبی برای فهم عملکرد شبکه پرس به شمار می آید. که مطالعه آن را به همه دانشجویان و علاقه مندان حوزه رسانه پیشنهاد می کنم.


سهم مخاطب در درک خبر چه اندازه است؟

جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲

1725_655در دوره تحصیل کارشناسی ارشد استادی فرهیخته و بسیار با سواد داشتیم که به ما روش تحقیق درس می داد. مطالب مطرح شده در کلاس او اغلب در دوره های آتی تحصیل و کار برای من و اکثر دوستانی که کلاس ایشان را درک کرده اند کاربرد سازنده داشته است اما موضوعی همیشه مانع این می شد که ما به حد کافی آنچه لازم است را از وی بیاموزیم. ممکن است فکر کنید که این نارسایی مربوط به خست استاد در ارائه محتوا و یا سطح نا مناسب دانشجویان بوده است ولی برعکس! اصرار استاد بر پرداختن بیش از حد به جزئیات غیر ضرور که برای همه دانشجویان بدیهی بود فرصت یادگیری بیشتر را از ما می گرفت؛ به قول دوست خوش ذوقی استاد ما درک و تحلیل هیچ موضوعی را بر عهده ذهن مخاطب نمی گذاشت و تا آخرین جزئیات هر موضوع را خود توضیح می داد.

سخنرانی روز یک فروردین حضرت آقا در حرم امام رضا(ع) طی سال های اخیر به یکی از راهبردی ترین بیانات ایشان در تبیین سیاست ها و اولویت های نظام بدل شده است. انتخابات ریاست جمهوری سال جاری و برنامه نظام در برخورد با فشارهای جبهه غرب از نکات حائز اهمیتی بود که مرا وا می داشت تا با جدیت بیشتری پیگیر شنیدن این سخنرانی باشم بر همین اساس با آنکه هنگام پخش مستقیم سخنرانی خواب مانده بودم، اولین بخش خبر سراسری ساعت ۱۹ یا همان ۷ بود که با دقت مقابل تلویزیون نشسته بودم که در کمال تعجب از سخنرانی ایشان تنها به یک تیتر کلی اکتفا شد و تحیر مرا بر انگیخت. متاسفانه سابقه امر نشان می دهد که نبودن مدیر ارشدی که وظیفه تنظیم خبر های حضرت آقا را دارد باعث این خلاء خبری شد. اتفاقی که در دنیای رسانه ای یک ضایعه جبران ناپذیر به شمار می آید، حتی به مراتب ناگوار تر از اشتباه احتمالی یک دبیر خبر در تنظیم خبر سخنرانی.

اما در بخش خبری ساعت ۲۱ به روال همیشه سخنرانی ایشان در قالب یک گزارش خبری مبسوط ارائه شد. شاید اگر اصل سخنرانی در ابتدای اخبار پخش می شد با توجه به بلاغت و فصاحت ایشان از گزارش ارائه شده بهتر می بود. گزارشی نیم ساعته از یک سخنرانی کمتر از یک ساعت و نیمه که گاه سخنان حضرت آقا پس از عبارات مجری خبر به صورت عینی پخش می شد و گویا تنظیم کننده خبر وظیفه شرح سخنرانی را به سبک علما بر عهده داشت. به علاوه نمی توانم جز این برداشت کنم که یک خلاصه نیم ساعته از یک سخنرانی یک ساعت و نیمه که قرار است در انتهای همان بخش خبری پخش شود تنها باعث می گردد تا مخاطبین را از شنیدن اصل سخنرانی منصرف سازد چرا که به طور نا آگاهانه ذهن مخاطب از شنیدن نکته های تکراری در فاصله های نزدیک اجتناب می کند. از سوی دیگر هر اندازه که تنظیم کننده خبر بدون سوگیری و با رعایت امانت خبر خود را تنظیم کرده باشد نمی تواند فارغ از پیشینه ذهنی، باورها و تحلیل سیاسی خود باشد و بر این اساس حتما سطحی از تفسیر را به خبر می افزاید و هرچه خبر و گزارش تنظیم شده طولانی تر باشد، ما سخنرانی آقا را بیشتر با تفسیر تنظیم کننده خبر می شنویم؛ اگرچه عین جملات ایشان در تنظیم خبر استفاده شده باشد. به نظر  عملکرد واحد مرکزی خبر که از روی خیر خواهی و برای ادا کردن حق سخنرانی مقام معظم رهبری نیز انجام می شود در بهترین حالت به مثابه عملکرد همان استاد ماست که به خاطر پرداختن به جزئیات باعث از دست رفتن فرصت تبیین مسائل مهم می شد.


روایت راوی (مروری بر خاطره خوشی به نام سردار سیاف)

جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱

sayaf 

دیر شد؛ باز هم مثل همیشه وقتی که می بایست حق مطلب را ادا نکردم و حسرتش تا همیشه خواهد بود، سخت و خرد کننده و سرد. حسرت از دست دادن کسی که برای حرف زدن با نسل سومی های انقلاب همیشه وقت وحوصله داشت و اکرچه پرسش های من وامثال من گاه برایش سطحی و کوته بینانه به نظر می آمد اما هیچ گاه با ناراحتی و کج خلقی ما را از خود نمی راند. مردی که پرسیدن ما برایش ارزش داشت و به تحلیل ما بها می داد.

وقتی پیامک ارتحال سیاف رسید، بلافاصله با ارسال کننده آن تماس گرفتم تا خودش تکذیب کند.

-          کدام سیاف؟ مگر چند سردار سیاف داشتیم خب؟! حاج احمد سیاف زاده برادر

جمله آخر گفتگو را بدون پاسخ گذاشتم و به نفر بعدی زنگ زدم، نفر بعدی و نفر بعدی… به امید اینکه کسی پیدا شود تا خبر را تکذیب کند اما چیزی عایدم نشد، بجز تلخی بی خبری خودم که حاصلی نداشت.

هرچه در ذهنم مرور کردم قصه سیاف برایم ناتمام بود، انگار خیلی از فصل هایش باقی مانده بود که می بایست نوشته می شد؛ یاد اولین بر خوردهایم با این مرد افتادم، مردی که برایم تجلی عینی یک سردار بود با همه ویژگی هایش از صلابت و صبر تا افتادگی و مهربانی پدرانه؛ وقت می گذاشت برای تربیت آدمها، برای رشد کردن ما و هر وقت         می خواستی بود و تو مطمئن بودی از سر بیکاری نیست که با شما می پلکد این را از غرور خاصش می شد فهمید، اصلا بیش از همه چیز همین غرور باعث می شد که احساس نکنی با یک آدم کوچولو طرفی!

راست است که آدم وقتی اسیر و درمانده می شود رفتارهایی که کلیشه ای و کهنه به نظر می رسند از خود نشان        می دهد؛ گو اینکه یکسال گذشته است و من هر بار به نبودنش فکر می کنم پیش از هر چیز می رسم به اینکه چرا سیاف؟

اولین بار پادگان گلف سال ۸۵ دیدمش، همه منتظر بودند تا کسی بیاید و چند کلمه ای از جنگ بگوید و مشکی اشک بگیرد و برود، دو ساعت و سی دقیقه عملیات والفجر ۸ را تشریح کرد و راضی نبود، چند باری هم گفت:«حتما کوئیز می گیرم… آقای رحمتی آزمون تهران است یا همین جا؟» مثال بچه ها شده بود که تکلیف همه چیز را روشن کرد از اول تا آخر، تا تثبیت خطوط، بی خیال شدن صدام و دوستان بعثی از پس گرفتن فاو رفت؛ یکی می گفت همه ۸۰ هزار نفری که در منطقه بودند را به اسم و رسم و کاری که در راستای عملیات انجام داده بودند یاد کرد. یادم نمی آید چند نقشه را پیاده کرد و توضیح داد اما خوب خاطرم هست که چهره فاتحش بعد از روایت گری به گونه ای می نمود که انگار همان وقت فاو را فتح کرده است، چشم هایش برق می زد و آن غرور معروف را در اجزای صورتش می شد دید؛ تازه این ارائه برای وقتی بود که یک ساعت و نیم هم در فرودگاه اهواز به خاطر بد قولی راننده ای که قرار بود دنبالش برود معطل شده و سر آخر هم با تویوتا وانت کاروان آمده بود!

توقعش از دانشجو خیلی بالا بود و هرچه می گذشت من با خودم فکر می کردم برویم تهران، حتما دیگر سلام ما را هم جواب نخواهد داد و از روایت در کاروان های دانشجویی پشیمان می شود؛ آخر اولین سفر او با دانشجویان غیر نظامی قسمت ما شده بود، راستش کمی برای هم عجیب بودیم، خیلی ها می پرسیدند:« این سپاهی بود یا ارتشی،… نگران بودیم به خطمان کند برای اعزام به جنگ یا اینکه به خاطر بی نظمی برایمان توبیخ و اضافه خدمت بزند و برود توی پرونده مان تا زمان سربازی اعمال شود!» برخی هم می گفتند :«خدا وکیلی جنگ اینقدر حساب کتاب داشت؟ ما فکر می کردیم وظیفه نصرت خدا و ملائک بیش از اینها بوده» از آن طرف او هم توقع داشت تا با سیل سئوالات بچه ها مواجه شود و لی با تحیر آنها روبرو شده بود. بعد از دو ساعت و نیم مانند کلاس های درسی همه انتظار زنگ تفریح را داشتند تا نفسی تازه کنند بگذریم که بعد از ۱۲ ساعت مسافرت با قطار، صبح تا شب را هم در جاده های خوزستان سپری کرده بودند و دیگر رسما بیش از بُنیه نسل سومی ها از خودشان کار کشیده و توانشان تمام شده بود.

در آن سفر روز بعد را هم میزبانش بودیم. جالب آنکه آدم های خاصی که کمتر با کسی ارتباط می گرفتند و حتی بسیاری از اساتید را قبول نداشتند از او خوششان آمده و البته بحث پرسش و پاسخ بالا گرفته بود حتی سئوالات به سمت مسائل روز رفته بود و سیاف با حرارت از نظام و تصمیمات کلان آن می گفت؛ در پاره ای از اوقات نقدی را می پذیرفت و توجه بچه ها را تحسین می کرد و گاه با حرارت موضوعی را شرح می داد و از موضع نظام دفاع می کرد. خداحافظی و رفتنش را به خاطر ندارم، اما همان روز تصمیم گرفتم با همه مشغولیت های پیش پا افتاده زیادی که دارم حتما ارتباطم را با او حفظ کنم. و سیاف شد سنگ صبور و استادی ارزشمند در حوزه دفاع مقدس، اگر و امایی هم به فرض که وجود داشته باشد از کم همتی من بود؛ این دو سال آخر که در دانشگاه واحد دفاع مقدس تدریس می کرد می بایست می رفتم و سر کلاس می نشستم اما هر بار که مکان و زمان برگزاری کلاس را پرسیدم، مردانگی حضور در سر کلاس را نداشتم؛ صلب توفیقی بود به خاطر بی لیاقتی خودم.    

حیف است اگر یاد اورا بکنیم و از ویژگی های منحصر به فردش در روایت دفاع مقدس نگوییم، اولین شاخصه ای که در روایت او به چشم می خورد و خودش اصرار داشت که می بایست پیش از هر چیز مورد توجه قرار گیرد توجه به عقلانیت و تدبیر در اداره جنگ بود؛ برنامه ریزی دقیق در شناخت دشمن، شناخت توان نیرو های خودی، شرح دقیق جبهه نبرد و راهکار های مورد توجه قرار گرفته برای اجرای هر عملیات، مقدماتی بود که سردار سیاف به تفصیل در خصوص هر مرحله از جنگ و یا هر عملیات توضیح می داد.

تطبیق بسیجی ها و فرماندهان جنگ با مخاطبانی که روایت او را می شنیدند جذابیت دیگر سخنرانی های او بود، اصرارداشت که شما مثل همان بسیجی ها و فرماندهان زمان جنگید فقط لازم است توانمندی خودتان را باور داشته باشید و در شناخت شرایط و انتخاب بهترین روش درست عمل کنید. یادم هست که جلسه نمازخانه گلف را به جلسات فرماندهان سپاه در زمان جنگ تشبیه می کرد و انتظار داشت همه به صورت کارگاهی نقدشان را از طرح عملیات او یادآور شوند و حتی ایده جدید ارائه کنند.    

هیچ زمانی در خاطر ندارم که از پاسخ به سئوالی به صورت غیر مستقیم طفره رفته باشد. یا صریح و صادقانه جواب می داد و یا به صراحت می گفت به صلاح نیست در این خصوص صحبت کنیم و یا طرح این موضوع باعث اختلاف و انحراف است.

وقتی پرسشی را پاسخ می گفت به همه ابعاد آن توجه می کرد و اگر نقدی بر عملکرد کسی داشت مودبانه اما به روشنی مطرح می نمود همین باعث می شد که هیچ وقت احساس نکنی دروغ می گوید.

به جزئیات نظامی جنگ اشراف دقیق داشت؛ به ویژه عملیات های جنوب را به طور کامل می شناخت حتی آنها را که خود به صورت مستقیم در طرح و اجرایشان نقش نداشت، حافظه اش هم خوب یاری می کرد و با یاد آوری کوچکترین نکته ای همه مسائل پیرامون آن را شرح می داد. گاهی یک جلسه را علاوه بر شرح مذاکرات با موقعیت و واکنش افراد شرکت کننده توضیح می داد. لذت می بردم وقتی اینطور حرف می زد.

برایم جالب بود که فرماندهان را جدا از شخصیت فردی بر اساس توانمندی ها و عملکرد نظامیشان خوب می شناخت وقتی شرح عملیات می داد گاهی مکالمات بی سیم فرماندهان را هم یادآور می شد.

از اغراق در خصوص جنگ به شدت پرهیز داشت و هیچگاه تصویری دست نیافتنی و فرا زمینی از شهدا ارائه نمی کرد. اصرار داشت از روی نقشه صحبت کند و مستند حرف بزند. تنها موضوعی را تایید یا رد می کرد که در خصوص آن دلایل و مدارک قطعی وجود داشته باشد.

همیشه روایتش سوم شخص بود، انگار زمان جنگ راوی بوده است یا دوربین به دست از جلسات مختلف تصویر     می گرفته است هیچ جایی ندیدم از نقش خودش در عملیات چیزی بگوید. این را تازه وقتی از دست رفت فهمیدم، روایت فانوس ها را در عملیات خیبر برایم گفته بود اما به گونه ای تعریف کرد که اصلا به ذهنم خطور نکرده بود طرح و ایده خودش بوده است.

همان طور که در روایت دفاع مقدس به تطبیق نسل ها اعتقاد داشت به من توصیه می کرد که در هر جا قرار گرفتی سعی کن خوب یاد بگیری و تجربه کنی اما زمانی که ظرف آن کار تمام شد و دیگر یادگیرندگی نداشت دنبال تجربه های جدید برو. در دو برهه کاری به طور مستقیم به من گفت به نظرم باید از اینجا بروی یک بار سال ۸۷ زمانی که در فرهنگسرای دانشجو بودم و او گفت پایان نامه ات مانده و اینجا هم به نظر م برای آینده ات کوچک باشد که من مدتی کمتر از دو ماه بعد به جای دیگری در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران رفتم و اگرچه دوره آموزشی بسیار دشواری را تجربه کردم اما هم پایان نامه خوبی تدوین کردم و هم آنقدر یاد گرفتم که ذخیره آینده ام شد. دفعه دوم اسفند ماه سال ۸۹ بود که پس از مدت ها در اردوگاه میثاق آبادان همدیگر را دیدیم آنقدر از دیدنش خوشحال شدم که گفتنی نیست. با وجود آنکه با کاروان اساتید دانشگاه علوم پزشکی تبریز آمده بود دعوت ما را برای سخنرانی پذیرفت و در نمازخانه اردوگاه تندگویان یکی از جذاب ترین روایت هایی را که تا کنون در مورد عملیات والفجر ۸ شنیده ام ارائه داد بسیار در روایت گری متبحر شده بود و با خاطرات و گاهی چاشنی شوخی سخنوریش را به رخ می کشید. بچه ها هم لذت زیادی برده بودند؛ شاید دوساعتی حرف زد و هیچ کس خسته نشده بود. وقتی با ماشین داشتیم می رساندیمش به کاروان تبریز به سردار گفتم عجب سخنرانی خوبی بود، به خنده جواب داد:« شما را خوب شناخته ام نه».  هرچند رشته کلام گسسته می شود اما بگذار این را هم بگویم که من در همان سخنرانی هم او را قائم مقام دافوس معرفی کردم و هیچ نگفت یعنی در این چهار پنج سال هیچ زمانی نگفت که فرمانده دافوس بوده نه قائم مقام. همان روز سر میز ناهار پرسید:              « کجایی؟» گفتم: «معلق بین شهرداری تهران و صداوسیما» گفت:«باقر برای اینکه شهرداری نگهت داره کاری کرده» پاسخ دادم:«آره خداوکیلی هوای من رو داشتن ولی صداوسیما مدرکم رو نمی ده می گه بورسیه بودی تعهد داری باید برگردی» نگاهی کرد و گفت:«حقیقت به نظرم صداوسیما مهم تره اگرچه سخت تره»

می گفت: «جنگ دوره جوانی ما را پر کرد اما برایمان بازی نبود؛ رحمتی یادت باشد جنگ بازی نکنید آنوقت فرهنگ جنگاوری از بین می رود»

یکبار که خاطرم نیست چه شد بحث پولدار شدن آدم های جنگ بعد از آن شده بود با تاثر گفت همین خانه ای هم که نشسته ایم را محکم نگرفته ایم، حرف من را حسین خرازی قبول داشت حالا حیف نیست خودم را خرج پول بکنم، من به آبروی امثال آن ادم ها زنده ام شرم می کنم بیفتم دنبال پول»

اوایل که به مقوله دفاع مقدس نزدیک تر شده بودم احساس می کردم در میان همه فرماندهان آمادگی مواجهه با مردم و پاسخ گویی به سئوالات و شبهات احتمای هست اما کمی بعد برایم روشن شد که خیال خامی داشته ام و قضیه بر عکس است به گونه ای که تنها عده کمی وقت، انگیزه و زمینه لازم را برای حضور در حوزه تبیین ابعاد جنگ را دارند، لیکن در مورد سیاف تقریبا هیچ گاه نشد با تلفن همراهش تماس بگیرم و او پاسخ ندهد گاهی اوقات حرفمان که گل می کرد از خانه تماس می گرفت و توضیحاتش را کامل می کرد تا مطمئن شود حق کلام ادا شده است. تا آنجا که خاطرم هست بعد از دوره آموزشی سربازی که در یکی از پادگان های آموزشی سپاه (پادگان ویژه آموزش نخبگان وهیئت علمی) طی شد و من از ناتوانی مسئولین دوره در پاسخ گویی به سئوالات مربوط به دفاع مقدس به او گله کردم و گفتم که در آنجا من به سئوالات بقیه پاسخ می دادم، خیلی محکم گفت:«خب شما را ما تربیت کرده ایم جز این هم از شما انتظار نمی ره» یادم نمی رود بیشتر از هر چیز حس غرور «تربیت شده بودن» مرا گرفته بود. بگذار حرف دل تنگیم را بزنم، چرا سیاف؟ چرا سیاف؟    


جریان رسانه ای یازدهمین انتخابات۲

یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱

۴- تشکیل جبهه حقیقی رسانه ای: هیچ گروه سیاسی و یا نامزد انتخاباتی نیست که پیکار رسانه ای در رقابت های انتخاباتی را فراموش کند، رسانه های عمومی نیز با توجه به مسئولیت اجتماعی خود حتماً در این زمینه فعال خواهند بود اما گاه شتاب تحولات انتخاباتی، ناآگاهی سیاستمداران و اصحاب رسانه و یا محدودیت های صنفی باعث می شود تا رسانه ها  تنها براساس قراردادی رسمی یا غیر رسمی در اختیار جریان یا نامزد خاصی قرار گیرند؛ در چنین شرایطی با توجه به اینکه فقط براساس همان قرارداد تعهد رسانه یا فعال رسانه ای شکل گرفته است، خروجی ها کیفیت و اثربخشی لازم را ندارند، چراکه رسانه گران فقط به خاطر منافع یا دغدغه حاصل از قراردادی که دارند فعالیت می کنند.

هنگامی که یک فعال رسانه ای بدون باور و اعتقاد، به دفاع یا نقد موضوعی بپردازد حتماً تردید و پریشانی خود را در مطلبش بازتاب می دهد، هرچند به صورت آشکار و مستقیم نباشد. این مسئله زمانی که یک رسانه عمومی به اظهار نظر درخصوص جریان ها و یا نامزدهای انتخاباتی می پردازد نیز صادق است، چرا که به هر ترتیب یکی از وظایف رسانه عمومی حفظ مصالح اجتماعی است و در صورتی که نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا در رسانه های عمومی به اصل مصلحت اجتماعی معتقد نبوده و یا درک متفاوتی از مصلحت داشته باشند بی تردید آنچه بیان می کنند برآمده از باورشان نیست و لاجرم با مخاطب آنگونه که بایست ارتباط برقرار نمی کند .

برای حضور در پیکارهای رسانه ای انتخابات می بایست ظرفیت سازی رسانه ای مناسب انجام شده باشد و سرمایه انسانی آگاه و دارای باورهای مشترک با اهداف رسانه برای حضور در این جبهه تدارک دیده شود تا نتایج مطلوب حاصل گردد.

روشن است که منظور از باور مشترک، یکسان اندیشی در تمامی موارد و جزئیات نیست، چراکه در این صورت ریشه های خلاقیت و نقد سازنده نیز از بین می رود، بلکه باور به اصل و اهداف اصلی شرط لازم برای فعالیت رسانه ای در یک جبهه است.

ادامه دارد


جریان رسانه ای یازدهمین انتخابات

دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱

مد نظرم از طرح این موضوع اصلا پرداختن به مصداق های انتخاباتی و جهت گیری رسانه ای به نفع هیچ جریان یا گروه سیاسی نیست؛ اما به تبع رسانه های جامعه به ویژه رسانه های عمومی در نزدیکی ایام انتخابات با توجه به رسالت اچتماعی خود درگیر موضوع انتخابات می شوند و لازم به یادآوری است که در همه جای دنیا ایجاد زمینه های افزایش مشارکت شهروندی از سوی رسانه ها در ایام نزدیک به انتخابات یک عنصر غیر قابل انکار است. این موضوع در کتب و مقالاتی نیز که در خصوص نقش و ویژگی های رسانه عمومی نگاشته شده مورد تاکید قرا ر گرفته است.

آنچه اما در اینجا محل بحث است نحوه سیاست گذاری و اجرای یک طرح رسانه ای برای ایاد مشارکت حداکثری  توام با اعتماد رسانه ای است چرا که در صورت از دست رفتن سرمایه اعتماد اگرچه ممکن است در کوتاه مدت زمینه حرکت های مقطعی ناشی از اثر تزریقی رسانه نمایان شود اما در طولانی مدت نه تنها اثر مطلوبی نخواهد داشت بلکه شامل مرورهای مجدد اجتماعی شود که معمولا با مقاومت های منفی منفعلانه توام است و موجبات از دست رفتن سرمایه اجتماعی می گردد.

۱-      فعال در نظر گرفتن مخاطب: دسته بندی درست مخاطبان رسانه عمومی اگرچه اصل بسیار مهم و انکار ناپذیری است لیکن پیش از آن ضرورت دارد که در همه شرایط به این نکته توجه کنیم که «مخاطب ما می فهمد» این رویکرد باعث می شود تا اولا استدلال احساسی و  غیر منطقی بپرهیزیم و درثانی از زیاده گویی و باقی نگذاشتن فضا برای تحلیل مخاطب پرهیز کنیم اگر چه دانستن مرز میان تشریح رسانه و تحلیل مخاطب نیازمند آگاهی و تجربه رسانه ای بالاست؛ به علاوه توجه به همین مسئله باعث می گردد تا برنامه های مربوط به انتخابات صورت بیانیه سیاسی حکومتی پیدا نکرده و وظایف حوزه های مختلف به درستی تفکیک شود. می باید به این نکته نیز دقت کرد که علاوه بر مبانی نظری رسانه ما که بر اساس آن به ارائه محتوا می پردازیم، ذهن مخاطب نیز فارغ از انباشته های پیشین خود و به صورت خالی از تحلیل با موضوعات طرح شده برخورد نکرده و معمولا نسبت به تغییر مبانی فکری خود با تامل و محافظه کار عمل می کند.

۲-      توانمند در نظر گرفتن مخاطب: علاوه بر فهم مخاطب می بایست به این مطلب یقین قطعی داشته باشیم که مخاطب ما امکان دسترسی به طیف گسترده ای ازرسانه ها را دارد و حتما به بخشی از آنها رجوع می کند و در صورت حذف غیر موجه بخشی از اطلاعات ضرور حتما آنها را از زبان دیگران خواهد شنید و این همه رشته های پیشین ما را آشفته می سازد.

۳-      توجه به اثر رقبا: به هر منظور  و با هر نیت سیاسی فرهنگی رقبای ما در عرصه پیکار های رسانه ای حضور دارند و بر اساس منافع خود اقدام به انتشار محتوا می نمایند. افشا گری اخلاقی ماهیت رسانه های رقیب اگرچه در مواقع ضرور ممکن است بتواند راهگشا باشد اما به عنوان یک سیاست طولانی مدت اثر بخش نخواهد بود و ما را از میدا ن اصلی رقابت غافل می کند. در حقیقت آنچه اهمیت دارد رصد مداوم رسانه ای رقبا و انجام اقدامات پیشدستانه است و گرنه پاد زهر خنثی سازی شایعات با افشای آنها نیز نوعی درماندگی رسانه ای و  عقب ماندن از وظایف اصلی در تشریح شرایط است.

ادامه دارد


طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.